تبليغاتX
دریاپری کوچکی دارد که تنها بوسه ای می خواهد برای زنده ماندن تو دریا،من پری کوچک اسیرت

سلام دوستان

شعر زیر از یکی از دوستان خوبمه

نظر یادتون نره.

نانی نمانده است که بابا بیاورد

هر شب تمام خستگی اش را بیاورد

دست تهی چگونه نوازش کند ؟چطور!؟

سارا اگر دوباره متکا بیاورد

امشب بد است حال پدر چشمهای او

چیزی نمانده است که بالا بیاورد

باباتمام میشود و...مرگ بهتر است

سارا همین که قلک خود را بیاورد

بابا نرو بمان به خدا مادرم هنوز

زود است روی خاک تو حلوا بیاورد

خالی سفره منتظر نان نبود !نه!

سارا به کوچه گفت که بابا بیاورد

علی اکبر آغاسیان

 

نوشته شده توسط سمیرا مرادی در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 ساعت 21:37 | لینک ثابت |


برو از طاقچه دفتر من

غزلی را بردار

که ردیفش چتر است"

روز مرگم بی شک

آسمان بارانی است.

نوشته شده توسط سمیرا مرادی در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 ساعت 21:14 | لینک ثابت |

ویروس
من می ترسم

                       از اینکه   

                                         ویروس عشق تو

در رگهایم جریان پیدا کند        

                                                 رگهایم پر شود

آقای ویروس                        

                                     من ویروسی ام

  ویروس عشق درمان ندارد  

                                                جز عشق...

نوشته شده توسط سمیرا مرادی در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 15:14 | لینک ثابت |

تنها

تنها تر از همیشه

کنج اتاق

در گوشه ای

سردوخاموش

تارهای عنکبوتی که به دور هم تنیده اند

خوش به حالشان

آنها در کنار هم

به دور هم می گردند

می گردند

مثلث

دایره

درست می شود

نوشته شده توسط سمیرا مرادی در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 14:29 | لینک ثابت |

معبد
سلام

قصد نوشتن مطلب خاصی رو نداشتم

یهویادسی دی افتادم که دیروز یکی از دوستان بهم داد

آلبومهای کامل سعید شهروز.

آره شاید همه تون شنیده باشین

شاید هم بعضی ها دوست نداشته باشن

ولی من نه بهتره بگم ما خیلی دوسش داریم

مخصوصا آلبوم معبد آهنگ آخر خط...

با خودم گفتم خالی از لطف نیست

دوست داشتم بنویسمش

واول از همه به اون عزیز مهربون تقدیمش کنم

وبعد به همه دوستاران سعید شهروز.

من میخوام همیشه عاشق بمونم 

به تووچشمای روشنت قسم

باترانه های آفتابی تو

می تونم به صبح فردا برسم

این همه خاطره رو چی کار کنیم

نمی تونیم که از اونا بگذریم

واژه شروع شعر من تویی

بیا تا آخر خط با هم بریم

واسه چی می خوای که تنهام بزاری

چرا باید تو رو از یاد ببرم

یادمه یه روزنشستی روبه روم

گفتی که محاله از تو بگذرم

بیا با هم آسمون وطی کنیم

تو به من یه فرصت تازه بده

می دونم که چشمای عاشق تو

راه ورسمه عاشقی رو بلده

توی این شبای تلخ وسوت وکور

بیا تا خورشیدو پیدا بکنیم

اگه امروز و گرفتن ازمون

بیا فکری واسه فردا بکنیم.

 

نوشته شده توسط سمیرا مرادی در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 ساعت 10:42 | لینک ثابت |

ظهور
جمعه

غروب

ثانیه هایی که پشت سر هم

قافیه وار می آیندومی روند

در این غروب دلگیر

قامتی کشیده

محاسنی سفید

شاید گندمی       شاید...

دستانی پراز مهر

شالی به رنگ

انتظاری سبز...سبز...سبز...

نوشته شده توسط سمیرا مرادی در یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 11:59 | لینک ثابت |

ظهور
جمعه

غروب

ثانیه هایی که پشت سر هم

قافیه وار می آیندومی روند

در این غروب دلگیر

قامتی کشیده

محاسنی سفید

شاید گندمی       شاید...

دستانی پراز مهر

شالی به رنگ

انتظاری سبز...سبز...سبز...

نوشته شده توسط سمیرا مرادی در یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 11:51 | لینک ثابت |


سلام به همه دوستان

خیلی دلم میخواد وقت داشته باشم بیاموبلاگمو به روز کنم ولی یه کم زیادی سرم شلوغه

انشاالله بعد از امتحانات با مطالب جدید میام.

به امید موفقیت روز افزون

 

 

نوشته شده توسط سمیرا مرادی در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 1:39 | لینک ثابت |

گفتم زیاد نخور

نوشته شده توسط سمیرا مرادی در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 1:30 | لینک ثابت |

پرسش
بزرگترین پرسش من این است حرفها یم را به که بگویم به عابری که ساعت شش صبح نجوا کنان از کنار خانه ام می گذرد یا به ابری که نا گهان پدیدار میماند و بی امان میبارد و دفتر مشقهای کودکی ام را که در کنار گلهای افتابگردان جا مانده است خیس می کند؟

دردهایم را با که تقسیم کنم؟!با پلکهای تبدارم که به دم پنجره جهان را به رویم می بندد یا پلکانی که متواضعانه مرا به بهشت می رساند.با که همسفر باشم؟!با سایه ای که شاید در باران پس فردا قدم بزند؟!یا کسی که روزنامه ها را تند تند ورق می زند تا طعم روز ها یکنواخت نشود؟!

 

 

نوشته شده توسط سمیرا مرادی در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 18:43 | لینک ثابت |